تبليغاتX
.::عطــــر نرگــس::.

.::عطــــر نرگــس::.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

Go to fullsize image

دستم به دامانت مروآتش مزن بر جان من

جانم به قربانت بیا امشب بمان مهمان من

سر در گریبانم مرو مشتاق و حیرانم مرو

یارا پریشانم مرو بر هم مزن سامان من

یک روز بیایی که من دل کنده ام از جان وتن

میجوئیم از پیرهن کو یوسف کنعان من

ای نازنین بیوفا! دیر امدی حالا چرا؟

دیگر چو میایی مرو جا نا رها کن جان من

دیروزو امروزم ببین حال شب و روزم ببین

چون شعله میسوزم ببین کو ابر من باران من کو ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر نتوانم نتوانم جستن

هر زمان عشق و یاری دیگرکاش ما ان دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر...

تا به کی شعر که هیچش نخرند ؟ تا به کی ذوق که تحقیر کنند؟

تا به کی عشق که حسرت بکشم؟ تا به کی مهر که تزویر کنند؟

تا به کی رنج که پنهان ماند؟ تا به کی درد که بی درمان است؟

تا به کی سوز که ایمان سوزد؟ تا به کی عمر که بی پایان است؟

تا به کی نام که بار است به دوش؟ تا به کی دانه که دامش از پی؟

تا به کی این همه تا کی گفتن؟ تا به کی این همه تا کی تا کی؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 16:53 توسط نــرگــس |


اشنای کوی تو شهر شما را گشته است

تا بیابم شاید از تو رد پایی روزو شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها

بی تو دارم با دل خود ماجرایی روزو شب

پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من    روزو شب با یاد تو دارم صفایی روزو شب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ای که چشمات مث دریای غمه دستات ام رنگ دستای منه

غربت کوچه های دلواپسی خاکش از اشکای من پر از نمه

ماه وخورشید و اگه هدیه بیارم پیش خوبیای تو بازم کمه

بین ما خطر همین فاصله هاس راه عاشقی پر از پیچ و خمه

واسه چشمات کوله باری از غزل تا همیشه توی سینه ی منه

تو ستاره بارون نگاه تو دل من تورو میخواد یه عالمه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 22:46 توسط نــرگــس |


  

قصه درد سبز عشقی با یه دریا پراز امید

حرمت نجابتت رو میشه تا خود خدا دید

با یه دریا پراز احساس منم اون همیشه با تو

گرمی قلبمو دستام پیشکش تنهایی تو

من وتو جرات مرگیم توی لحظه های آخر

میشه تا مرز تن عشق برسیم مثل یک مادر

منو تو فرصت پرواز همه پرنده ها ییم

واسه تا ابد رهایی ما دوبا ل آشناییم

میدونم که ما اسیریم تا که همصدا نخونیم

غربت ترانه ها روتوی این قفس می مونیم

اگر تا سپیده ی صبح برسه فصل اقاقی

میتونیم با لمس این عشق بشکنیم غرور یاغی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:48 توسط نــرگــس |


باشد که جاده ها فراز آیند تا تورا ببینند!

باشد که باد موافق همواره تورا پیش براند!

باشد که باران بر مزرعه ات ببارد!

باشد که خورشید به چهره ات گرم بتابد تا روزی که یکدیگر را ببینیم!

                           باشد که خداوند تو را به مهربانی در دست حمایت خویش گیرد.

 

دلم میخواد بهار بیاد شکوفه ها به بار بیاد تو این دیار غم نباشه

نورو صفا تو هیچ دلی کم نباشه دلم میخواد با هم باشیم مثل گذشته های دور

یکی باشیم رها باشیم رها رها...دلم میخواد کینه ها از دلم بره

عشق بیاد به دیدنم ظلم بره ستم بره توی دل غربت شب تصویری از روی تو بود

دلم میخواد توی رگام به جای خون مهر تو بود دلم میخواد با هر نفس اسمتو فریاد میزدم

 

داد میزدم! داد میزدم! آی آدما دنیا داره خراب میشه هر چی که مهر ساخته بودش...

تو این دیار بی کسی مثل یه شبنم زیر نور آب میشه

کاری کنیم فکری به حال گل کنیم بلبلارو صدا کنیم

سینه مون از درد پره تو بغض خون نشسته مون صدایی نیست

هر چی که هست توی یک صدفه این صدفو بازش کنیم این دردو آزادش کنیم

تا رگامون خون بگیرن تنای سوخته از ستم زنده بشن جون بگیرن...

                               ()()()()()()()()()()(عزیزی همدیار حافظ)()()()()()()()()()()

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 23:18 توسط نــرگــس |


به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد

منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی نالد منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی افتد

ز بس چون غنچه ز پس حیا سر در گریبانم نگاه من به چشم ان سرو سهی بالا نمی افتد

به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم که می افتد به خاکم سایه ی گل یا نمی افتد

رود هر ذره خاکم به دنبال پریرویی غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد

مراد اسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او پسند خاطر مشکل پسند ما نمی افتد

تو هم با سرو بالایی سری داری و سودایی کمند آرزو بر جان من تنها نمی افتد

نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن چنان دامن ازین دوست به دست ما نمی افتد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 22:58 توسط نــرگــس |


 

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود توخلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود

مي‌خواست كه از اينجا بره اما نمي‌دونست كجا دلش پر از گلایه بود اما نمی دونست چرا؟

 

دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت عکسای یادگاریشو برای ما گذاشت و رفت

دل که به جاده میسپرد کسی اونو صدا نکرد نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد

حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه تو لحظه های بی کسیش پرنده پر نمیزنه ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 15:20 توسط نــرگــس |


 

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن یک سقف پا برجا محکم تر از آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه تو سردی شبها لباس ما باشه

سقفی اندازه ی قلب من وتوواسه لمس طپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره میگم از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم گم میشم تو معنی تو معنی تازه میگیرم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یک افق یک بی نهایت کمترین فاصله مونه

تو فکر یک سقفم یک سقف رویایی سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو با من

زیر این سقف اگه باشه میپیچه عطر تن تو لختی پنجره هاشو میپوشونه پیرهن تو

زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 11:19 توسط نــرگــس |


این همه اون دستاتو بالا و پایین نکن لب بچه ماهی رو با قلاب خونین نکن

اشک این بچه ماهی توی آبا نا پیداست فریاد اون توی آب یک فریاد بی صداست

بذار تا بچگی رو بذاره اون پشت سر بتونه عاشق بشه وقتی میشه بزرگتر

ببین بازی کردنش پر از شوق موندنه زندگی رو خواستن و مرگ رو از خود روندنه

خونه ی اون رودخونه است دریا براش یه رویاست

بزرگترین آرزوش رسیدن به دریاست

تابیدن آفتابو رو پولکاش دوست داره دنیا براش قشنگه وقتی بارون می باره...

ماهیگیر.............................ماهیگیر!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:25 توسط نــرگــس |


 

تک درختی تیره بختم که در سکوت صحرا فریاد من شکسته در گلویم

تک درختی بی پناهم که دشت آرزوها گردید آخر مزار آرزویم

خشک و بی بارم پس ثمرم کو آن شادابی آن برگ و برم کو

دور از یاران بی توشه و برگم همخانه محنت همسایه مرگم

بر رخسارم غبار غم نشسته طوفان از من چه شاخه ها شکسته

چون خار صحرا همه کس از من بگریزد نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیزد

گویم غم خود را با خار بیابان در سینه نهفتم اسرار بیابان...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:7 توسط نــرگــس |


 

 

 

پشت این پنجره ها دل میگیره غم و غصه ی دلو تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بش میگم تو آزادی برو میگه من دوستت دارم تو میدونی

میخوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی

پنجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تو میدونی

اگه امشب برسه فردا میشه مگه فردا چی میشه تو میدونی...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:12 توسط نــرگــس |


تو اگه پرنده باشی چشای من اسمونه راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمیدونه

واسه من سخته که بیتو بنویسم عشق پرواز با صدای ساز خسته تر کنم گلوی اواز

من و تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم بیا تا اخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب اسمونه قصه ی مرگ و جدایی تو کتابا جا میمونه

نگو عمرمون تموم شد نگو دیگه همدمی نیست بیا فردا رو بسازیم اینکه فرصت کمی نیست

اشک پاکتو تگه دارواسه غسل تن پرواز زنده کن صدای سازو که رسیده وقت اواز

تو اگه پرنده باشی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 16:19 توسط نــرگــس |


...

اگه یه روز بری سفر بری زپیشم بی خبر اسیر رویاها میشم دوباره باز تنها میشم

به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری چرا میری تنهام میذاری

اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی پرنده ی دریا میشم تو چنگ موج رها میشم

به دل میگم خاموش بمونه میگم که هر کسی بدونه میرم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری

اگه یه روزی نام تو تو گوش من صدا منه دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت میخواد که یار یکدیگر باشیم مثال ایام قدیم بشینیم و سحر پا شیم

باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری

اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا با قیه جوونی بیا تا پوست به استخونه نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:4 توسط نــرگــس |


بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی اهنگ اشتیاق دل دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عاشق آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از اشیان جداست

بگذار تا ببوسمت ای نوش خند ناب بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید ارزوی من گرمتر بتاب...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:22 توسط نــرگــس |


عمر من گذشت گذشت نازنین رفته ام پر زد از دیار من رفت و دیگر بر نگشت

گل غم در من شکفته نا امید او را میجویم با یادش با سایه ی خود قصه ی خود را میگویم

همه شب چه بیقرار همه روز در انتظار من نشسته در خزان مانده ام بی بهار

مونسم تنها رویایش در رویا او را می پویم می بینم شادان میاید از شادی با خود میگویم

ان رفته باز امد باز امد دیگر غم نمی پاید ان رفته باز امد باز امد دیگر شب نمی اید

امد ان عزیز رفته ازعطر مهرش سرشارم یک دریا پر از امیدم از شادی ستاره بارم

پایان اندوه پاییز..............................اغاز خوب بهارم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:38 توسط نــرگــس |


تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر نتوانم نتوانم جستن

هر زمان عشق و یاری دیگرکاش ما ان دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر...

تا به کی شعر که هیچش نخرند ؟ تا به کی ذوق که تحقیر کنند؟

تا به کی عشق که حسرت بکشم؟ تا به کی مهر که تزویر کنند؟

تا به کی رنج که پنهان ماند؟ تا به کی درد که بی درمان است؟

تا به کی سوز که ایمان سوزد؟ تا به کی عمر که بی پایان است؟

تا به کی نام که بار است به دوش؟ تا به کی دانه که دامش از پی؟

تا به کی این همه تا کی گفتن؟ تا به کی این همه تا کی تا کی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 14:0 توسط نــرگــس |


ta ke bodim...

انچه نایاب است در عالم وفا ومهر ماست

                      ور نه در گلزار هستی سرو  گل نایاب نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 9:49 توسط نــرگــس |


عزت نفس:اعتقاد به اینکه افراد شاد هم مثل ما هستند با همان امکانات و همان محدودیتها

فرد دارای عزت نفس هم مثبت فکر میکند هم واقع گرا است.

خوشبینی:افرادی شاد هستندکه از امیدواری سرشارند این افراد معتقدند اگر به قدر کافی

توانایی های خود را باور داشته باشی میتوانی هر کاری را که اراده کنی انجام بدهی.

برون گرایی:افراد برون گرا بیشتر احساس شادی و امیدواری میکنند پر شورتر از دیگران

هستندودر فعالیتهای اجتماعی بیشتر نظر دیگران را به خود جلب می کنند .

کنترل شخصی:افراد شاد و امیدوار معتقدند خود سرنوشتشان را تعیین می کنند با داشتن حس قوی کنترل

بر خود انسان در هر موقعیتی از زندگی که نیاز به تصمیم گیری دارد درست عمل می کند.

.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:15 توسط نــرگــس |


 من طالب وصلت نبودم گر سوی باغت پر گشودم

گفتم مگر جویم ترا در خلوت دل دنبال دل افتاده ام منزل به منزل

افتان و خیزان میروم صحرا به صحرا

طوفان عشقت میکشد دریا به دریا

کو انکه داند مشکل من این محنت بی حاصل من

تا کی خداوندا جدایی وای از من و وای از دل من

ان شور روز افزای من کو ان خلوت مهتاب من کو

کو دیده ی بی خواب من کو کو ان دل بی تاب من کو

ان حالت اشفته ام کو راز به عالم گفته ام کو

کو اشک چون سیلاب من کو ان دیده ی بی خواب من کو

کو......کو.........کو...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 6:45 توسط نــرگــس |


همچو نی مینالم از سودای دل اتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس ارام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند اوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل

در میان اشک نومیدی زهی خندم از امیدواری های دل

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 6:37 توسط نــرگــس |


دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا میکنم

هیچکس لیاقت اشکهای ترا ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک تو نمی شود

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که ترا با تمام وجودش دوست ندارد

دوست واقعی کسی است که دستهای ترا بگیرد ولی قلب ترا لمس کند

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ان است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید

حتی وقتی ناراحتی هرگز لبخند را ترک مکن چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای یعضی افراد تمام دنیا باشی هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با توبگذراند نگذران

به چیزی که گذشت غم مخوربه آنچه پس از ان آمد لبخند بزن

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی

و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی

در عرض یک دقیقه میشه یک نقر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت

در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد

همیشه خودتو جای دیگران بذاراگر حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه احتمالا

دیگران رو هم آزار میده

شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن اونا فقط از چیزهایی که سر راهشونه

بهترین استفاده رو میبرن

واسه شکوندن یه دل فقط یه لحظه وقت میخوای اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت

فرصت نداشته باشی میشه مثل یه قطره اشک بعضیارواز چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمیتونی

جلوی اشکی که با رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشه رو بگیری

همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید ارزوی دیروزت بوده

و بزرگترین ارزوی فردات باشه پس سعی کن قدر چیزایی که امروزداری خوب بدون

ما نمیتونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه اما میتونیم یادش بدیم وقتی شکست لبه تیزش

دست اونیکه شکستش رو نبره

کسانی که به انان عشق میورزیم از بیشترین قدرت برای آزار ما برخوردارند

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:2 توسط نــرگــس |


 

اگر دوست صمیمی میخواهی خودت اینگونه باش

از دیگران توقع نداشته باش....شادیت را قسمت کن ...بی قید و شرط دوست داشته باش

کمتر بگو بیشتر بشنو...دوستان را همانگونه که هستند بپذیر...فرصت بیان احساس به دیگران بده

نیازهای انها را بر خود مقدم شمر...انها را در ارزوهایت سهیم کن...حقوق و دیدگاه های انها رامحترم شمر

افکار مثبت داشته باش ...بدبین نباش...از سعادت دوستان شاد باش...بر اشتباهت اعتراف کن

قابل اعتماد باش...به قولت عمل کن...عشق خداوند را در سر لوحه دوستی هایت قرار بده...

... از دوستی هم دیا راز دیا ر دوستی...

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 6:19 توسط نــرگــس |


شب مهتاب و چشما بازم از ياد تو خيسه
ديگه عادت شده با بغض باسه تو مينويسه
کاش ميفهميدی که قلبم خونه آرزوهات بود
يه نفس تنها نبودی هميشه دلم باهات بود
آسمونو ماه نقرش با يه عالمه ستاره
شاهدم که اين بريدن ديگه برگشتی نداره
رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود
حال بغضای شبونم به خدا مال خودت بود

سهم چشمای تو بودن توی دنيا هر چی داشتن
واسه خاطر نازش جونم و گرو گذاشتم
يه دروغ ساده اما قصه ما رو به هم زد
سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد

تو پشيمون شدی و من حالا صندوقچه دردم
سخته اما باورش کن ديگه بر نميگردم
اما يادت باشه هر بار مثه گوله های بهمن
خيليا قربونيای بی گناه دو تا حرفن

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 14:41 توسط نــرگــس |


Narcissus, John William Waterhouse

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 16:29 توسط نــرگــس |