تبليغاتX
.::عطــــر نرگــس::.

.::عطــــر نرگــس::.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

  بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو هاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگارا

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از ان مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكويي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 18:57 توسط نــرگــس |



مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني
نمي خوام از آسمون چيزي برات بيارم

عكستو رو قله ي هيماليا بذارم

نمي خوام از پشت ابر ماهو واست بچينم

فقط تو خواب و رؤيا تو باشي در كنارم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني

من نمي خوام تو ‹ويام سوار ابرا بشم

تو آرزوي كالم باز با تو تنها بشم

من نمي خوام كه با شعر حرفمو گفته باشم

توي خيالم واسه تو شب يلدا باشم


من نمي خوام فكر كني كه عاشقيم يه حرفه

يه كم اگه نباشي آب مي شه ، مثل برفه

دلم مي خواد بدوني دلم مث يه درياس

به وسعت نگاهت ، عميق و خيس و ژرفه


من نمي خوام بگم كه چشات خود ستارس

چشات اگه نباشه ستاره بي اشارس

من نمي خوام رو كاغذ فقط نوشته باشم

ديدن روي ماهت تولد دوبارس


من نمي خوام بگم كه صد بار واسه تو مردم

قد تموم دنيا عاشق و دلسپردم

مي خوام خودت حس كني بدون طعم حرفت

چه قدر تو قحطي نور ، لحظه ها رو شمردم


من نمي خوام بهار شه ،‌من عاشق پاييزم

پاييز مي شه عاشق تر واسه تو اشك مي ريزم

من نمي خوام عاشقيم مثل بقيه باشه

فقط بگم فدات شم ،‌فقط بگم عزيزم


من نمي خوام با چشمام بهت بگم ديوونم

من دوس دارم بگي كه ، نگو ، خودم مي دونم

من نمي خوام آخر قصه مونو بدوني

من نمي خوام زبوني بگم پيشت مي مونم

نمي خوام از اون بالا ماهو برات بدزدم

يا كه نشونت بدم عاشقيمو با غصم

من نمي خوام كه دنيا فقط تو رؤيا باشه

از گلاي اركيده قصري برات بسازم

من نمي خوام داشتنت ،‌واسه من آسون بشه

نعمت با تو بودن ، اينجا فراوون بشه

من نمي خوام با خودت ، بگي كه نه محاله

مريم عاشق من ، شبيه مجنون بشه


من نمي خوام بگم كه بباري بارون مياد

به خاطر تو چشم گلاي رز خون مياد

من نمي خوام فكر كني حرفاي عاشقونم

همين جور آسون مي ره ، همين جور آسون مياد


من نمي خوام كه كوه و بشكافمش با تيشه

پر سياوشونو ببرمش با ريشه

من نمي خوام تو نامه يه قولي داده باشم

كه مي مونم كنارت حتي پس از هميشه


نمي خوام اين نوشته ، كارا رو بدتر كنه

پلكاتو سنگين كنه ، اون چشاتو تر كنه

من نمي خوام با حرفام يه وقت دلت بلرزه

آتيش تصميممو رنگ خاكستر كنه

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني

من نمي خوام بگي نه ، مي خوام برات بميرم

براي اولين بار اجازه نگيرم

من نمي خوام فكر كني ، رها مي شم با مردن

مرگ منم مي گه كه صيد توام اسيرم


ديگه دارم مي ميرم ببين چشامو بستم

به عشق مردن برات ، تو انتظار نشستم

من نمي خوام كه قلبي براي من بشكنه

من نمي خوام بشكني ، من واسه تو شكستم


من واسه ي تو مردم ، اين حرف آخرينه

دوس ندارم به جز تو ، كسي اينو ببينه

تو توي آسمون باش ، اين جاها جاي تو نيست

تو قلب آسموني ، اينجا زير زمينه

من نمي خوام گل برام بياريي پرپر كني
اين شعر آخريمو يه وقت از بر كني

بقيه روزاي طلايي عمر تو

يه وقت خدا نكرده با سرزنش سر كني

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني



 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 14:31 توسط نــرگــس |


 

 

به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن ازين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي نشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بي كس
ز خود بيگانه از هستي رميده
ازين بي درد مردم رو نهفته
شرنگ نا اميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت سر به زير بال برده
دو تنها دو سرگردان دو بي كس
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زباني بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
ميپرسيد اي سبكباران مي پرسيد
كه اين ديوانه از خود بدر كيست
چه گويم از كه گويم با كه گويم
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بي كرانه
لبي از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مي پرسد اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 17:0 توسط نــرگــس |


مي تراويد آفتاب از بوته ها

ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشاي يار باد

مويش افشان گونه اش شبنم زده

لاله اي ديديم لبخندي به دشت

پرتويي در آب روشن ريخته

او صدا را درشيار باد ريخت

 

جلوه اش با بوي خاك آميخته

رود تابان بود و او موج صدا

خيره شد چشمان ما در رود وهم

پرده روشن بود او تاريك خواند

طرح ها دردست دارد دود وهم

چشممن بر پيكرش افتاد گفت

آفت پژمردگي نزديك او

دشت درياي تپش آهنگ نور

سايه ميزد خنده تاريك او

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 1:5 توسط نــرگــس |


کاش میشد با کلاغی حرف زد بالهایش را به رنگ برف زد

کاش میشد عشق را ترسیم کردسیب سرخ عشق را تقسیم کرد

کاش میشد مهربانی رنگ داشت لبیکها شوق یک آهنگ داشت

کاش میشد اشک گل را پاک کرد غصه ها را کاش میشد خاک کرد

کاش میشد پنجره ها را شکست در حریم خلوت دلها نشست

کاش میشد با صفا همخانه شد مرحم زخم پر پروانه شد

کاش میشد گریه ها افسانه بود اشکها با چشمها بیگانه بود

 کاش میشد قاصدک یک خانه داشت خار جایی در دل پروانه داشت

کاش میشد غصه ها بی رنگ بود آیینه های جهان از سنگ بود

کاش میشد تا صفا پرواز کرد عقده های بی کسی را باز کرد

کاش میشد برکه ها دریا شود کاش میشد خار هم زیبا شود

کاش میشد با شقایق خنده کردغصه ها را در پس یک پرده کرد

کاش میشد تا صداقت پر کشید مهربانی را شبی در بر کشید...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 18:54 توسط نــرگــس |


اگه تا روز قيامت

داشتنت نباشه قسمت

چشم براهه تو ميمونم

با دلي پر از صداقت

اگه با اشکايه گرمم

دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

بین این همه غریبه یه نفر مثل تو میشه

آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی که خورشید به حسارت می نشیند جهانم گویای عشق تو نیست که با تو حرف بزنم. هنوز خاکستر زمانم در خلوص دیدگانت شعله ور است. در حوالی کدامین چشم از طعم نگاهم پرهیز می کنی . تو اسطوره نبودت طعم طلسم قصه هاست . پس چگونه می توانم فراموشت کنم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افسانه نارسیس:

جوان زيبايي كه هر روز ميرفت تا زيبايي خود را در يك درياچه تماشا كند . چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درياچه افتاد و غرق شد . و در مكاني كه آنجا به آب افتاده بود ، گلي روييد كه " نارسيس ( نرگس ) " ناميدندش. هنگامي كه نرگس مرد ، الهه هاي جنگل به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه آب شيرين ، به كوزه اي از اشك هاي شور تبديل شده بود. الهه هاي جنگل از درياچه پرسيدند : (( چرا مي گريي ؟ )) درياچه گفت : (( براي نرگس مي گريم . )) الهه ها گفتند : « آه ، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي .... » و ادامه دادند : « هرچه بود ، با آن كه همه ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم ، تنها تو فرصت داشتي از نزديكي زيبايي او را تماشا كني . » درياچه پرسيد : « مگر نرگس زيبا بود ؟ » الهه ها شگفت زده پاسخ دادند : « چه كسي ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هر چه بود ، هر روز در كنار تو مي نشست . » درياچه لحظه اي ساكت ماند . سر انجام گفت : « من براي نرگس مي گريم ، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم . براي نرگس ميگريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد ، مي توانستم در اعماق ديدگانش ، بازتاب زيبايي خود را ببينم!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 15:31 توسط نــرگــس |


برای آخرین بار خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره
همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار
بگو ، بگو که هستی ، برای آخرین بار

وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه
چه لحظه ها که بی تو
یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن امّا یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اوّلین بار
برای آخرین بار

وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریک

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 18:11 توسط نــرگــس |


ت

 

برسم به نگاهت  به چشم سیاهت که عشق امید آفریده بسی

چه شبها تا سحر در جدایی تو دل تپیده بسی

بیادت چه شبها  سرشکم روان از دو دیده بسی

به یاد تو دلم غم کشیده بسی.فتنه دیده بسی

ای غافل از تنهاییم بیتو منم و آهی به روزگار سیاهی

در خلوت آغوش تو چون دل را نبود راهی دگر ندارم پناهی

وای از آن شبهاآن حکایتها از برای من آن شکایتها

رشته ای اگر چه گسسته از برای من جانا

قلب من اگر چه شکسته جان فدای تو جانا

روزگارم اگر چه سیه شد آنهمه آرزویم تبه شد

کی در آیی زدر جانا هر شبانگه دو دیده به راهت

سینه ام پر زدرد و پر زآهست کی سحر برآید جانا؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:59 توسط نــرگــس |


برای روز میلاد تن من

نمیخواهم پیراهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

مرا با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخواهم از گلهای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستای تنها

بگیره هرم  گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم

ببینی آتش وخاکستر من

توای تنها نیاز زنده موندن

بکش دست نوازش برسر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 1:7 توسط نــرگــس |


برو ای بد سفر ای مرد نا همرنگ که میگویم مبارک باد بر خود این جدایی را

تو ازین سو برو در جاده های روشن هموار من از سوی دیگر در سنگلاخ عمر می پویم

که در خود دیده ام جان سختی و رنج آزمایی را جدا شد راه ما از یکدیگر اما...

منم با کوله بار دوره پیری تو در شور جوانی ها سبکبال و سبکباری

تورا صد راه در پیش است ولی من میروم با خستگی راه نهایی را

برو ای بدترین همراه تورا نفرین نخواهم کرد ...

سفر خوش خیر همراهت دعایت میکنم با حال دلتنگی که یابی کعبه ی مقصود فردای طلایی را

نمیدانی نمیدانی که جای اشک خون در پرده های چشم خود دارم

اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد سخنهای تو هم تیری شد و بر جان من نشست

بود مشکل که از خاطر برم این بی صفایی را رفیق نیمه راه!!! سفر خوش خیر همراهت...

 

تو قدر من ندانستی درون آب ماهی قدر دریا را کجا داند شکسته استخوان داند بهای مومیایی را...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 16:50 توسط نــرگــس |


زندگي پر از سواله مي دونم

رسيدن به تو خياله مي دونم

تو ميگي يه روزي مال من ميشي

اما موندت محاله مي دونم

تو ميگي شبا دعامون مي كني

چشمه چات زلاله مي دونم

توي آسمون سرنوشت ما

ماه كامل محاله مي دونم

تو ميگي پرنده شيم بريم هوا

غصه ما دو تا باله مي دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله مي دونم

طاقتم ديگه داره تموم ميشه

صبر تو رو به زواله مي دونم

آره مي ري و نمي پرسي كه اين

دل عاشق در چه حاله مي دونم

***********************************

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كتم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 16:24 توسط نــرگــس |


 

لحظه ی سفر رسیده گوییا بغض دوباره

واسه چشمای من و تو آسمونم بی قراره

بذار خورشید تگاهت سایه سار من باشه عطر دستای نجیبت کوله بار من باشه

اگه فرصتی نمونده مهربونم تو بمون یه روزی میام دوباره اینو از چشمام بخون

تو بمون که خاطراتم بوی بارون بگیره حس هم ترانه بودن تو دلامون نمیره

دیگه بیتابی رو بس کن همصدای خوب من توی خنده نازنینم غصه هارو خط بزن

اگه فرصتی نمونده مهربونم تو بمون

اگه این جاده هنوزم خط خیس فاصله ست نگو قصه مون تمومه دیگه دل نمیشه بست

پشت ابرای جدایی آخرین ستاره باش واسه این همیشه عاشق تنها راه چاره باش

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم هرجا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم

هر قبله که بگزیددل از بهر عبادت آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم

روی همه خوبان جهان بهر تماشا دیدیم ولی آیینه ی روی تو دیدیم

در دیده ی شهلای بتان همه عالم کردیم نظر نرگس جادوی تو دیدیم

سر حلقه ی رندان خرابات مغان را اندر شکن حلقه ی گیسوی تو دیدیم

دل ما هر چه کشید از تو کشید هرچه از هر که شنید از تو شنید

گر سیاهست شب و روز دلم همه از چشم تو از چشم تو دید

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:59 توسط نــرگــس |


آسمان چشم او آیینه ی کیست آن که چون آیینه با من رو برو بود

دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود

گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد

چهره اش آیینه کیست آنکه با من روبرو بود دردو نفرین بر سفراین گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پرگل من نو بهارت ارغوان باد

ای دست خورشید خندان سینه ی تاریک من سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من قصه ی سنگ و سبو بود من گلی پزمرده بودم گر ترا صد رنگ و بو بود

یکی از همین روزا یه گمشده یکی از همین روزا یه بی نشون

تو همین ثا نیه های دربه در تو همین دقیقه های نیمه جون

تو میای به دادم برسی تو میای که گریه خوابم نکنه

شب خستگی به روزم نرسه صبح آیینه جوابم نکنه

تو همین شبای بی تو بی سحر تو میای ستاره در به در نشه

تو میای که آینه آروم بگیره

تو که بودنت امید زندگی تو که بودنت دلیل بودنه از تو خوندن همه ی عشق منه

عمریه پنجره های خونه مو به هوای دیدنت وا میکنم

توی نقره ریز اشک و آیینه تورو گم نکرده پیدا می کنم..

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 14:51 توسط نــرگــس |


با نسیم مهربونی میشه غمهارو برونی میشه با صدای بارون شعر زندگی بحونی

مهربونی واسه دلها مث شبنم میمونه روی شقایق

مث بارون که می باره میشوره اشکارو از گونه ی عاشق

مث آفتاب که می تابه رو تن سرد پرنده تو زمستون تا نمونه سردو بی جون

مث مهتاب مث خورشید میشه گرمی دادو تابید میشه غصه هارو رها کردو درخشید

میشه دست مهربون بود برای دلای خسته حتی میشه مث چشمه جوشید

میشه با غصه ها جنگید میشه حندوند میشه خندید آبی آسمونو میشه تو آب دید

میشه باز ترانه سر داد مزده صبح و سحر داد گل ماهو میشه از تو برکه ها چید

 

 

بس که جفا ز خارو گل دید دل رمیده ام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خرید ه ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو زمن بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به کنار من بودی بود به جا قرار دل رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون ا

ی گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:35 توسط نــرگــس |


تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی هزار گلشن دل را به یک ترانه گرفتی

مرا دلی ست که هرگز به دلبری نسپردم در این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی

lمن آن کبوتر پروازیم که رام نبودم مرا بدام کشیدی به آب ودانه گرفتی

به برق خشم براندی به ناز چشم بخواندی ببین کبوتر دل را چه دلبرانه گرفتی

بهای ناز تو جان بود اگر دریغ نکردم در این معامله هم بارها بهانه گرفتی

چو بلبلان بهاری ترانه خوان تو بودم به صد بهانه از من لذت ترانه گرفتی

 

 

اگر دوست صمیمی میخواهی خودت اینگونه باش

از دیگران توقع نداشته باش....شادیت را قسمت کن ...بی قید و شرط دوست داشته باش

کمتر بگو بیشتر بشنو...دوستان را همانگونه که هستند بپذیر...فرصت بیان احساس به دیگران بده

نیازهای انها را بر خود مقدم شمر...انها را در ارزوهایت سهیم کن...حقوق و دیدگاه های انها رامحترم شمر

افکار مثبت داشته باش ...بدبین نباش...از سعادت دوستان شاد باش...بر اشتباهت اعتراف کن

قابل اعتماد باش...به قولت عمل کن...عشق خداوند را در سر لوحه دوستی هایت قرار بده...

... از دوستی هم دیا راز دیا ر دوستی...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:41 توسط نــرگــس |