تبليغاتX
.::عطــــر نرگــس::.

.::عطــــر نرگــس::.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

 

دیگه هوس نمیکنم عشق تو مال من بشه

 

شیطونی هات واسه همه غمهات برای من باشه

 

دیگه هوس نمیکنم همراه زندگیم بشی

 

مونس تنهایی هامو همدم سادگیم بشی

 

دیگه هوس نمیکنم چشاتو تو خواب ببینم

 

سبد سبد اقاقیا برای چشمات بچینم

 

دیگه هوس نمیکنم از عطر تو شعر بسازم

 

با خواب چشمات بمیرم با هر نگات دل ببازم

 

دیگه هوس نمیکنم عاشقی رو پیشه کنم

 

با هر نگات بلرزم و توی دلت ریشه کنم

 

دیگه هوس نمیکنم رنگ چشاتو بر بشم

 

با اشکای داغ چشات سرتا پا خیس و تر بشم

 

دیگه هوس نمیکنم بهم بگی دوستم داری

 

دیگه اینو بهم نگو چون میدونم که نداری

 

دیگه هوس نمیکنم با عشقت آشنا بشم

 

بعد یه مدت عاشقی مثل تو بیوفا بشم

 

دیگه هوس نمیکنم با همدیگه بریم بهشت

 

چه سرنوشت تلخیه قصه مارو بد نوشت

 

دیگه هوس نمیکنم اشکام بشن مثال رود

 

هر کی میخواد هر چی بگه بذار بگن عاشقی رو بلد نبود

 

دیگه هوس نمیکنم هر چی هوس کردم بسه

 

عاشقی بد دردی شده عاشق همیشه بی کسه

 

  

 

 

دیگه هیچ حسی ندارم تا بازم شعر بنویسم تا بخونم برای تو با چشای سرد و خیسم

 

دیگه هیچ حسی ندارم که بگم برات می میرم که بگم تا دنیا دنیاس دستای تورو می گیرم

 

دیگه هیچ حسی ندارم که صدات کنم عزیزم که سبد سبد ستاره واسه یک نگات بریزم

 

دیگه هیچ حسی ندارم که برای تو فدا شم که اگه بری تو میری پوچ و واهی و فنا شم

 

دیگه هیچ حسی ندارم که لالایی باز بخونم دیگه حتی نمی تونم تورو از خودم بدونم

 

دیگه هیچ حسی ندارم تو برای من غریبی یه دروغی یه سرابی تو خود خود فریبی

 

دیگه هیچ حسی ندارم که به تو خیره بمونم دیگه هیچ وقت نمیتونم همصدا با تو بخونم

 

دیگه هیچ حسی ندارم که بگم عاشقت هستم که بازم ازت بپرسم راس راسی لایقت هستم

 

دیگه هیچ حسی ندارم که به یاد تو بخوابم که مثل ستاره باشم تو شبای تو بتابم

 

دیگه هیچ حسی ندارم حسودیم بشه به یارت تو برو همیشه خوش باش من چکار دارم به کارت

 

دیگه هیچ حسی ندارم نه دیگه دوستت ندارم برو از شهر و دیارم تو دیگه تنها بذارم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:43 توسط نــرگــس |


بیتو هرگز

    

 با تو عمری

 

بیتو هرگز نمی خوام به آرزوهام برسم

   

 با تو عمری می تونم به هر چی می خوام برسم

 

با تو جون می گیرم روی چشمام جاته

   

  همه ی  عشق  من  اون دو تا  چشماته

 

بیتو هرگز

 

  با تو عمری

 

راضی بشو به بودنم بدون که عاشقت منم

   

  بیتو می میرم

 

نمی دونی چی می کشم از دست تو توی همه دقایقم

      

   ببین هنوز به عشق تو عاشقمو همون آدم سابقم

 

 بیتو من میمیرم...هی دلم می گیره...

  

   بیتو هرجا باشم...همه جا دل گیره...

 

راضی بشو به بودنم بدون که عاشقت منم بیتو میمیرم

   

  بیتو بودن سخته برام عاشقمو تورو می خوام بیتو میمیرم

 

 ***************************************

 

عشق من یادم کن گاهی که به دل دارم آهی

 

تو که از دردم آگاهی!!!

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم  من...

 

بدون که به عشقت صادقم من!!!

 

اگر نباشی می میرم

 

بیا که عمر از سر گیرم...

 

تا هستم با یادت شادم

 

آخه دل بر تو دادم

 

دیگه از غم ها آزادم!!!

 

به انتظار دیدنت به لحظه ی رسیدنت

 

دل داره پر پر میزنه از سینه ام پر میزنه

 

ای چشمه ی حیات من فرشته ی نجات من

 

شوق نفسهای  منی همیشه رویای منی

 

عشق تو در قلب من هدیه جاودانه است

 

برای زنده موندن بهترین بهانه است

 

دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره

 

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من

 

 بدون به عشقت صادقم من

 

تو مست خویش و من مست عشقم

 

اگر نباشی میمیرم

 

 بیا که عمر از سر گیرم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 16:22 توسط نــرگــس |


شازده کوچولو یادتان هست؟ قصه ی زیبای آنتوان دو سنت اگزوپری. ماجرای پسر بچه ی نازک خیالی بود از جنس پاکیزه ی زندگی از دنیای کودکانه ی مهربانی از سیاره ی دیگر. دلش از گلی رنجیده بود و در جستجوی دوست به زمین آمده بود . در زمین به روباهی برخورد کرد به او گفت: به دنبال دوست آمده ام و نشانی آدمها را می جست!

روباه از او خواست با او بماند و او را اهلی کند تا با هم دوست شوند...

روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است یعنی علاقه ایجاد کردن!

- علاقه ایجا د کردن؟

روباه گفت : البته... تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه ی ذیگر و من نیازی به تو ندارم.

تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر! ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد! تو برای من درعالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم شد.

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

.... تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد . من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ خواهد برد. ولی صدای پای تو همچون نوای موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید! بعلاوه خوب نگاه کن ! آن گندمزارها را در آن پایین می بینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است! گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند. و این جای تاسف است!

اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یادتو خواهد انداخت . آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت!

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت : ..... بی زحمت مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم! من باید دوستانی پیدا کنم! و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت! آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.

آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد... آدمها بی دوست و آ شنا مانده اند.

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن...!

 

 

Life is a spring morning

if you ,ve got a friend

some one to walk with

and talk with

and turn to...

life is a spring morning

if you ,ve got a friend

to share a little sun with

to help you along

now and forever

you,ve got a fariend!

Alan Doan

زندگی یک صبح بهاریست اگر دوستی داشته باشی . کسی که با او راه بروی با او حرف بزنی به جانبش روی کنی...

زندگی یک صبح بهاریست. اگر دوستی داشته باشی تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی. که ترا یاری دهد...

پس حالا و همیشه ترا یاری هست!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:55 توسط نــرگــس |