چیست در خلوت خاموش کبوترها ... چیست در پوشش بی حاصل موج
چیست در خنده ی جام... که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن مینگری
نه به ابر... نه به آب ... نه به برگ... نه به این آبی آرام بلند... نه به این خلوت خاموش کبوترها
.... نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.... من مناجات درختان را هنگام سحر ... رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ... صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار...گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ...همه را میشنوم می بینم ..... من به این جمله نمی اندیشم
به تو میاندیشم ...ای سراپا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان... تو بیا... تو بمان .. با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب... من فدای تو ... به جای همه گلها تو بخند...
اینک این من که به پای تو در افتادم باز... ریسمانی کن از آن موی دراز...تو بگیر تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو... قصه ی ابر مرا تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان... در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست ....
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...
ای روشنایی صحرای آفتاب پاک...ای مرز جاودانه ی نیکی...من با امید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام... بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
روی تو بال و پر زده ام در ملال شب
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را ............... با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو که چه میکشم از درد اشتیاق.................... شاید وفا کند بشتابد به یاریم
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من .... او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند...... اما اگر خدا بدهد عمر دیگری...

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 4:2 توسط نــرگــس |