تبليغاتX
.::عطــــر نرگــس::.

.::عطــــر نرگــس::.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

                

از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:42 توسط نــرگــس |


امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها

آری...آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای میماند عطر سکر آور یاس است

آه... بگذار گم شوم در تو کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار رویاها

دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم... تو ... پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود بار دیگرتو ... بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد

 بس که لبریزم از تو میخواهم بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم

 

زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم

 

آری...آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:7 توسط نــرگــس |